- 23:17 1405/6/3
- 𝒎𝒂𝒉𝒅𝒊𝒔


شاید همین امروز وسط شلوغی و جمعیت از کنار هم گذشته باشیم اما هم را ندیده باشیم، شاید الیاف لباس تو لحظهای لباس من را لمس کرده باشد و بعد از هم جدا شده باشیم.
نمیدانم تو که هستی، نمیشناسمت.
اما امشب که به خانه برگشتی، روز که تمام شد و شب که ما را فرا گرفت، نفسی عمیق بکش، چون ما از عهدهی امروز هم برآمدیم.
و فردا روز دیگری آغاز خواهد شد.
خدایا این صدا را مۍشناسی؟
من او را دوست دارم، دوست دارم . . .
نگران نیستم!
همه چیز درست میشود . .
آب ریخته روی زمین جمع نه، اما خشک میشود؛
قلب شکسته خوب نه، اما ترمیم میشود!
و هنوز هم میتوان، در گلدانی شکسته گل کاشت . .
چون یک زن هستم برای موفقیت باید تلاش زیادی داشته باشم؛ زیرا اگر شکست بخورم...هیچکس نمیگوید او نتوانست، همه خواهند گفت: زنان نمیتوانند!
و ما
برده دیگران بودم برای خالی کردن عقده هاشون...
با دلت حسرت هم صحبتیام هست،
ولی سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟
نمیدانم با کدامین امید شعر بنویسم،
وقتی قرار نیست برای تو بخوانمش...